تعليم و تربيت

تعليم و تربيت عبارت است از فراهم آوردن زمينه‏ها و عوامل به فعليت رساندن ياشكوفا ساختن شخص در جهت رشد و تكامل اختيارى او به سوى هدف‏هاى مطلوب وبر اساس برنامه‏اى سنجيده شده. (فلسفه تعليم و تربيت، دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، ج1، ص 341 ـ 366). با توجه به اين كه در مورد تعريف تعليم و تربيت گذشته از تعريف ياد شده،نظريه‏هاى گوناگونى ارائه شده است، جهت آشنايى و بهره برداري بيشتر ، تعريف آن را از زبان چند صاحبنظر اين علم (يا فن) بيان مى‏داريم. بديهى است كه اين صاحبنظران باتوجه به ديدگاه خاص خود به تعريف موضوع پرداخته‏اند: 1ـ افلاطون (427 ـ 346 ق.م) گويد: تعليم و تربيت عبارت است از كشف استعدادهاى طبيعى و شكوفا ساختن آن‌ها. 2ـ ارسطو (384 ـ 322 ق.م) گويد: تعليم و تربيت مجموعه‏اى از اعمال است كه بهوسيله خانواده يا دولت براى ايجاد فضايل اخلاقى و مدنى در افراد صورت مى‏گيرد 3ـ فارابى (260 ـ 339 ق. م) گويد: تعليم و تربيت عبارت است از هدايت فرد به وسيله فيلسوف و حكيم براى عضويت در مدينه فاضله به منظور دستيابى به سعادت وكمال اول در اين دنيا و كمال نهايى در آخرت. 4ـ بوعلى سينا (373 يا 363 ـ 428 ه . ق) گويد: تعليم و تربيت عبارت است از برنامه ريزى و فعاليت محاسبه شده در جهت رشد كودك، سلامت خانواده و تدبير شئون اجتماعى، براى وصول انسان به كمال دنيوى و سعادت جاويدان الهى. 5 ـ از آراى تربيتى غزالى (450 ـ 505 ه . ق) استفاده مى‏شود كه تعليم و تربيت درديدگاه ايشان عبارت است از نوعى تدبير نفس و باطن از طريق اعتدال بخشى تدريجي به قوا و تمايلات به وسيله معرفت، رياضت و استمرار، براى نيل به انس و قرب الهى. 6ـ در ديدگاه استاد شهيد مرتضى مطهرى، تعليم، پرورش و استقلال نيروى فكرى دادن و زنده كردن قوه ابتكار متعلم است و تربيت، پرورش دادن و به فعليت درآوردن استعدادهاى درونى كه بالقوه در يك شى‏ء موجود است؛ از اين رو، كاربرد واژه تربيت فقط در مورد جانداران صحيح است؛ زيرا غير جانداران را نمى‏توان به مفهوم واقعى پرورش داد آن طور كه يك گياه يا حيوان و يا يك انسان را پرورش مى‏دهند. از همين¬جا معلوم مى‏شود كه تربيت بايد تابع و پيرو فطرت، طبيعت و سرشت شى‏ء باشد. اگر بنا باشد يك شى‏ء شكوفا شود بايد كوشيد تا همان استعدادهايى كه در آن هست بروز كند. بنابراين، تربيت در انسان به معناى پرورش دادن استعدادهاى او است و ايناستعدادها در انسان عبارتند از: استعداد عقلى (علمى و حقيقت جويى)، استعداد اخلاقى (وجدان اخلاقى)، بعد دينى (حسّ تقديس و پرستش)، بعد هنرى و ذوقى يا بعدزيبايى و استعداد خلاقيت، ابتكار و ابداع. رابطه تعليم و تربيت چنان كه مى‏دانيم كلمه تعليم به معنى آموزش، و كلمه تربيت به معنى پرورش است و در گذشته به جاى «آموزش و پرورش»، «تعليم و تربيت» به كار مى‏رفت. در مورد اين كه آيا اين دو واژه يك مفهوم و معنى را مى‏رسانند يا آن كه هر كدام برعمل خاصى اطلاق مى‏شوند و از يكديگر، جدا هستند، اختلاف است. معمولاً در نظرعامه مردم اين دو واژه از هم جدا هستند و هر يك بر عمل خاصى اطلاق مى‏شوند: تعليم يا آموزش به ياد دادن موضوع‏ها و مهارت‏هاى خاص به دانش‏آموزان و دانشجويان گفته مى‏شود، مانند آموزش رياضى، فيزيك، شيمى، عربى؛ و تربيت يا پرورش، به آموزش‏هاى دينى و اخلاقى و انسان بارآوردن دانش‏آموزان و دانشجويان؛ ولى در روانشناسى اعتقاد بر اين است كه هر عملى كه از انسان سر مى‏زند به كل وجودش مربوط است و هر گونه تفكيك و جدايى در رفتار انسان، يك امر ذهنى يا تصورى است كه با وجود واقعى انسان همخوانى ندارد. هيچ يك از اعمال و رفتار و حركات انسان را نمى‏توان يافت كه با كل وجود او ارتباط نداشته باشد. در قرآن كريم نيز هميشه كل وجود انسان، مخاطب قرار گرفته است و خداوند او را به صورت يك كل يا واحد، مسؤول قرار داده است، اگر چه براى تعبير از اين وحدت، كلمات گوناگون از قبيل: بنى آدم، انسان، نفس، قلب و... به كار برده است. مربى يك كار بيشتر انجام نمى‏‌دهد و آن كمك به پيدايش «تغيير رفتار» در دانش‏آموز(يا مربى) است؛ اگرچه اين عمل او را ممكن است با دو كلمه تعليم (آموزش) و تربيت(پرورش) تعبير كرد. (مبانى روانشناختى تربيت، على اكبر شعارى نژاد، ص 241 ـ 243، و نيز ر.ك: فلسفه آموزش و پرورش، از همان نويسنده، ص 91) از سوى ديگر با نگرش دقيق در تعريف تربيت، مى‏توان دريافت كه تربيت هممستلزم نوعى تعليم است و مربى بايد متربى را با حقايقى آشنا كند تا متربى با عمل بهآن‏ها به رشد و پرورش ابعاد مختلف روحى و معنوى خود بپردازد. بدين جهت مى‏توانگفت كه تعليم، شرط لازم تربيت است. در قرآن كريم هر جا سخن از رسالت خاتم پيامبران صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به ميان آمده، تلاوت، تزكيه و تعليم در كنار هم قرار گرفته و جز در يك مورد يعنى دعاى حضرت ابراهيم عليه‏السلام در ساير موارد، تزكيه بر تعليم مقدم گرديده است. در آيه شريفه مشتمل بر دعاى حضرت ابراهيم عليه‏السلام مى‏خوانيم: «رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ» بقره/ 129 در مورد اين كه اگر از ديدگاه قرآن كريم، تزكيه بر تعليم مقدم است؛ چرا در اين آيه تعليم بر تزكيه مقدم شده است، بعضى از مفسران پاسخ داده‏اند كه آيه مشتمل بر دعاى حضرت ابراهيم در مقام بيان روش تربيتى رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم نيست، بلكه در مقام دعا و درخواست است، لذا اين آيه با ساير آيات منافات ندارد. تقدم تزكيه بر تعليم، تقدم رُتبى است نه زمانى؛ بدين معنى كه تربيت و تهذيب و تزكيه نفس، نسبت به آموزش‏هاى فكرى و ذهنى، از اهميت بيشترى برخوردار است. اکنون به تعريف واژه تعليم و تربيت و کلمات مرتبط مي پردازيم: تعليم تعليم به معناي آموختن، يعني انتقال معلومات از معلم به متعلم است و در تعريف آن گفته اند: پرورش نيروي فکري و بعد عقلاني انسان و به تعبير دقيق¬تر: فراهم آوردن زمينه براي رشد و شکوفايي استعدادهاي ذهني انسان و يا در مرحله کامل تر ايجاد خلاقيت و ابتکار در فکر و نيروي انديشه انسان. تربيت تربيت مصدر باب تفعيل از ماده ربو است.(1)در اين ريشه معناي زيادت و فزوني اخذ گرديده است و در مشتقات مختلف آن، مي توان اين معني را به نوعي بازيافت. مثلا به تپه ربوه گفته مي شود؛ الي ربوه ذات قرار و معين، (مومنون : 50) زيرا نسبت به سطح زمين برآمده است، نفس زدن را ربو مي گويند، به سبب اينکه موجب برآمدن سينه است.( مفردات راغب اصفهاني.) ربا نيز از آن رو که زيادتي بر اصل مال است، بدين نام خوانده مي شود. البته در لسان شرع، تنها به نوع خاصي از زيادت بر اصل مال، ربا اطلاق شده، نه به هر گونه زيادتي; في المثل، برکت که نوعي زيادت بر اصل است؛ يمحق الله الربا ويربي الصدقات، (بقره : 276) ربا (به معناي شرعي) محسوب نمي گردد(مفردات راغب اصفهاني.). بنابراين واژه تربيت با توجه به ريشه آن، به معني فراهم آوردن موجبات فزوني و پرورش است و از اين رو به معني تغذيه طفل به کار مي رود. ( ربي الولد : غذاه و جعله يربو، المنجد) اما علاوه بر اين، تربيت به معني تهذيب(ربي الولد : هذبه، المنجد) نيز استعمال شده که به معني زدودن خصوصيات ناپسند اخلاقي است. ( هذب الرجل : طهر اخلاقه مما يعيبها، المنجد) گويا در اين استعمال، نظر بر آن بوده است که تهذيب اخلاقي، مايه فزوني مقام و منزلت معنوي است و از اين حيث مي توان تهذيب را تربيت دانست. در قرآن، مفهوم تربيت (از ريشه رب و) چندان مورد توجه قرار نگرفته است و اگر جستجوگري بخواهد با پي جويي اين واژه و موارد استعمال آن در قرآن، اصطلاحا تربيت اسلامي را تبيين کند، توفيقي نخواهد يافت. در مواردي که اين کلمه در رابطه با انسان به کار رفته، عمدتا مفهوم رشد و نمو جسمي مراد بوده است، چنان که در آيات زير مشهود است: و قل رب ارحمهما کما ربياني صغيرا (اسرا : 24) و بگو خدايا بر والدين من که مرا در کودکي تربيت کردند رحم نما. کلمه صغير (کوچک) در برابر کبير بزرگ است و اين قرينه اي است بر آن که تربيت در اين آيه به معني رشد و نمو جسمي از رب و است و معادل دقيق آن در زبان فارسي، بزرگ کردن است. اگر گفته شود که بزرگ کردن، بدون آن که شامل جنبه هاي معنوي و اخلاقي شود، چه اهميتي دارد که بايد به سبب آن براي والدين طلب رحمت نمود، پاسخ واضح است; در قرآن، حتي صرف زحمات عادي والدين، مايه خضوع و احسان در برابر آنان محسوب شده است؛ و وصينا الانسان بوالديه احسانا حملته امه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا، (احقاف : 15) هر چند آنان مشرک بوده باشند يا حتي فرزند را نيز به شرک ورزي واداشته باشند.( لقمان : 15.) نظير معناي فوق را در خطاب فرعون به موسي (ع) نيز مي يابيم. هنگامي که موسي (ع) به پيامبري رسيد و در برابر فرعون ايستاد، فرعون او را بازشناخت و گفت : آيا ما ترا در کودکي تربيت نکرديم..(الم نربک فينا وليدا و لبثت فينا من عمرک سنين ، شعرا : 18) مراد فرعون آن است که تو طفلي در معرض هلاکت بودي و ما ترا از آب برگرفتيم و بزرگت کرديم، نه اين که مقصود او تهذيب اخلاقي موسي باشد. بنابراين طرح اسلام در ساختن و پرداختن انسان، در مفهوم تربيت نمي گنجد، زيرا اين مفهوم در استعمال قرآن به معني بزرگ کردن و رشد و نمو جنسي است. مراد از تربيت در اسلام علي رغم دامنه محدودي که کلمه تربيت از «رب و» داشت، ماده (رب ب) و استعمال و مشتقات آن در رابطه با انسان، فراخناي وسيعي از آيات قرآن را در برگرفته است و چنين به نظر مي آيد که در بررسي آنچه به عنوان تربيت اسلامي گفته مي شود، بايد اين طريق را پيمود. اکنون ابتدا معناي اين ريشه را مورد توجه قرار مي دهيم و سپس با توجه به آيات مربوطه، مفهوم مورد نظر را جستجو خواهيم نمود. رب ب ( که در صورت مضاعف، رب مي شود) دو عنصر معنايي دارد: مالکيت و تدبير. پس رب به معني مالک مدبر است، يعني هم صاحب است و تصرف در مايملک از آن او است و هم تنظيم و تدبير مايملک در اختيار اوست. کلمه رب در حالت اضافه، به غير خدا نيز اطلاق مي شود (رب الدار: صاحب خانه) اما هر گاه به طور مطلق به کار رود (يعني به صورت رب) اختصاص به خدا خواهد داشت، زيرا وقتي چيز معيني (چون خانه يا غيرآن) به رب اضافه نشود، معني مالکيت و تدبير نسبت به همه موجودات را افاده مي کند و اين تنها از آن خدا است. نکته ديگر آن است که چون کلمه رب، دو عنصر معنايي دارد، مي توان آن را تنها با توجه به يکي از دو معني يا هر دو استعمال نمود. پس رب، گاه معني مالک و گاه معني مدبر دارد و در صورتي که در استعمال ما قرينه اي بر اختصاص به يکي از اين دو معني موجود نباشد، معني مالک مدبر خواهد داشت. در المفردات، رب در معناي مصدري، معادل تربيت گرفته شده است، يعني گرداندن و پرورندان پي در پي چيزي تاحد نهايت (انشا الشي حالا فحالا الي حد التمام) و اين معني از دو جنبه مالکيت و تدبير، تنها به جنبه دوم ناظر است. و مي توان گفت که تدبير، متضمن مالکيت گرفته شده است . به هر حال تدبير، فرع بر مالکيت است و رب، هم مالک است و هم مدبر. با توجه به موارد فوق چنين به نظر مي آيد كه در بررسي آن چه به عنوان تربيت اسلامي گفته مي شود، بايد اين طريق را پيمود....مفاهيم "ربيت" و "ربانيت" ( از ريشه رب ب) (ربوبي شدن و ربوبي ساختن آدمي) براي نشان دادن و يژگي¬هاي تربيت اسلامي از مفهوم تربيت ( رب و ) رساتر و مناسب¬تر است. محور دعوت و درگيري¬هاي انبيا نيز ربوبيت خداوند بوده و مذاهب و طرق مختلف، براساس اختلاف در ربوبيت پيدا شده اند. اين جمع بندي در آيه ذيل بيان شده است: ان الذين آمنوا و الذين هادوا والصابئين و النصاري و المجوس و الذين اشرکوا... هذان خصمان اختصموا في ربهم... (حج : 19-17.) کساني که ايمان آوردند و اهل يهود و ستاره پرستان و نصاري و گبر و آنانکه به خدا شرک آوردند ... اين دو گروه، دو دشمنند که درباره رب خويش به نزاع برخاستند... اين فهرستي از همه گروه¬هاي بشري است که خداوند آنها را به دو گروه تقسيم کرده است، زيرا علي رغم اين تعدد، تنها دو گروه مطرح است: حق و باطل. از اين رو خصمان اختصموا گفته شده، نه خصمان اختصما (که به دو گروه ساده اشاره داشته باشد) و نه خصوم; اختصموا (که به گروه¬هاي متعدد نظر داشته باشد).( الميزان، ج 14، ص 256.) چنان که مشهود است محور نزاع رب است، گروه¬هاي مزبور در وصف ربوبيت دچار اختلاف شده اند و پاره اي، ويژگيهاي ربوبي خدا را به درستي شناخته اند، اما گروههاي ديگر يا براي او شريک و فرزند قائل شده اند يا ويژگيهاي ربوبي را به طبيعت يا دهر نسبت داده اند. به اين ترتيب مسئله اساسي انسان و هم انبيا که عهده دار تبيين اين مسئله براي او بوده اند، در ربوبيت تمرکز مي يابد. مسئله اين است که انسان چه کس يا چه چيز را رب خويش برمي گزيند، يعني چه کس يا چه چيز را مالک و مدبر خويش مي گيرد و ترديدي نيست که او به هر حال چنين مي کند و کسي يا چيزي را مالک و مدبر خويش مي گيرد. گاه آدمي به هوس خويش گردن مي نهد (افرايت من اتخذ الهه هواه، جاثيه: 23) و گاه به هوس خلق و (ولئن اتبعت اهوائهم بعدالذي جائک من العلم مالک من الله من ولي و لا نصير) (بقره: 120) و يا به هر دو. در هر يک از اين موارد آنچه اتفاق افتاده، همين سرسپاري به مالکيت و تدبيري معين است. هنگامي که آدمي مملوک هواي خويش مي شود، به وقت جنبيدن اين هوي، اختيار از کف مي نهد و چون خسي در پنجه طوفان، اسير مي افتد و خود را مي سپارد و اين مملوکيت است، و اين گونه است که وقتي از چنين آدمي کفش و کلاهي مي ربايند، گويي خودش را ربوده اند. در سرسپاري به هواي خلق نيز مسئله همين است. هويت و وجود چنين انساني از رضا و لبخند ديگران تراوش مي کند و او در برابر پسند مردم، گويي خلع اراده است. از آغاز تاکنون هر چه بت بي جان و جاندار پاي به عرصه گذاشته، از مجراي همين دو هوايي بودن انسان (هواي نفس و هواي خلق) نشات يافته است. آنچه هست اين است که انسان همواره چنين کرده است و چنين مي کند که سر مي سپارد و رب مي گزيند. انبيا کوشيده اند تا نشان دهند که: - ربوبيت و خالقيت انفکاک ناپذيرند. تنها خالق مي تواند رب باشد. - تن دادن به ربوبيت غيرخدا ، لاجرم به تشتت مي انجامد. أارباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار، (يوسف : 39) اين آيه اشاره دارد که اگر خداي يگانه را رب نگيريم، ناگزيريم به ربهاي مختلف گردن گذاريم و هر زمان پس از هر سرخوردگي بايد به چيزي يا کسي ديگر سرنهاد. اين تشتت در ربوبيت، تشتت و تفرق در وجود آدمي نيز هست. ضرب الله مثلا رجلا فيه شرکا متشاکسون و رجلا سلما لرجل هل يستويان مثلا، (زمر: 29) خداوند انساني را مثل مي زند که شرکايي ناهمساز در وجود او چنگ انداخته اند و نيز انساني را که سر به يک مبدا سپرده است، آيا اين دو مثل يکسانند؟ هر که را در موضع مالکيت خويش قرار دهيم، از وجود ما منتفع خواهد شد و ما مزرعه اي براي درويدن او خواهيم بود. خدا تنها مالکي است که چشم به انتفاع ندارد و تدبير او براي برآوردن است. فانهم عدولي الا رب العالمين، (شعرا :77 ) اين رب‌هاي مختلف، دشمن من هستند مگر رب هستي. - بهاي تن دادن به ربوبيت خدا، تن زدن از تصاحب هر چيز و هر کس است. حال براساس آنچه گفتيم و با تکيه به مفهوم ربوبيت، مي توان آنچه را اصطلاحا تربيت اسلامي گفته مي شود چنين تعريف کرد: شناخت خدا به عنوان رب يگانه انسان و جهان و برگزيدن او به عنوان رب خويش و تن دادن به ربوبيت او و تن زدن از ربوبيت غير. عناصر اصلي اين تعريف عبارت است از : الف - شناخت ب- انتخاب ج - عمل که ذيلا هر يک را به اختصار توضيح مي دهيم: الف - شناخت : در اين ويژگي، مقصود همان است که آدمي دريابد چرا ربوبيت در شان خداوند است و چرا بايد انحصارا او را رب يگانه هستي دانست. اين نکته ضمن بحث هاي گذشته به قدر کافي روشن شد. ب - انتخاب: شناخت به دست آمده، زمينه انتخاب است. در اين ويژگي ، مقصود آن است که آدمي در پرتو شناختي که به دست آورده، خدا را رب خويش برگزيند و ديگران را واگذارد. ان هذه تذکره فمن شا اتخذ الي ربه سبيلا (مزمل : 19) اين قرآن براي يادآوري نازل شده تا هر که بخواهد راهي به سوي رب خويش پيش گيرد. در اين آيه تصريح شده است که خدا را رب گرفتن و راه او را پيمودن و حاصل اين حرکت را به دست آوردن، همه اموري است که بايد مورد خواست انسان قرار بگيرد و بدون آن، نه در راه خدا رفتن معني دارد و نه حاصل اين راه نصيب کسي مي شود. ج - عمل : پس از شناخت و عزم بايد تن داد. اما راه تن دادن به ربوبيت خدا از طريق تن زدن از ربوبيت غير، هموار مي شود و اين مستلزم کوشش بليغي است که آدمي بايد در جهت التزام نسبت به معيارها و ضوابط ربوبي صورت دهد. با نظر به اين ويژگي است که بايد مفاهيمي چون تطهير و تزکيه خويش را از لوازم تعريف مزبور دانست. بر اين اساس، مفهوم تلاش و کوشش فرد، به نحو اصولي در تعريف تربيت اسلامي لحاظ شده است; اگر حرکت از سمت فرد صورت نپذيرد، مقصود حاصل نخواهد شد. هر چند آغاز شدن اين حرکت به معناي تماميت يافتن آن نيست و اين منوط به آن است که رب، معيارها و ضوابط را در اختيار او بگذارد و توفيق وي را نيز فراهم آورد. از همين رو است که در قرآن، تطهير و تزکيه، هم به خدا و رسول(ص) ( به اصطلاح رايج، به مربي) نسبت داده شده و هم به خود انسان (به اصطلاح رايج، به متربي): ولکن يريد ليطهرکم (مائده : 6 ) اما خداوند اراده کرده است که شما را پاک کند. بل الله يزکي من يشا (نسا: 49) بلکه هر که را خدا بخواهد پاک مي سازد. خذ من اموالهم صدقه تطهرهم و تزکيهم (توبه: 103). اي پيامبر از اموال اينان صدقه اي بستان تا آنان را پاک و پاکيزه گرداني. و نيز : فيه رجال يحبون ان يتطهروا (توبه: 108) در اين مساجد کساني هستند که شيفته پاک شدن هستند. قد افلح من زکاها (شمس : 9) به راستي هر که خويشتن را پاک سازد رستگار شده است.

فلسفه

فلسفه‌ي تعليم و تربيت

فلسفه‌ي تعلیم و تربیت (philosophy of education) به منزله‌ي یکی از حوزه‌های معرفت بشری است كه براي ورود به آن هم بايد به حوزه فلسفه توجه نمود و هم به حوزه تعليم و تربيت.

 

 

فلسفه

واژه فلسفه(philosophy) یا فیلوسوفیا که کلمه ای یونانی است، از دو بخش تشکیل شده است:

فیلو به معنی دوستداری و سوفیا به معنی دانایی.

فلسفه تفکر است. تفکر درباره کلی ترین و اساسی ترین موضوعاتی که در جهان و در زندگی با آن ها روبه رو هستیم. فلسفه وقتی پدیدار می شود که سوال‌هایی بنیادین درباره خود و جهان می پرسیم. سوالاتی مانند:

  • زیبايی چیست؟ قبل از تولد کجا بوده ایم؟ حقیقت زمان چیست؟
    آیا عالم هدفی دارد؟ اگر زندگی معنایی دارد، چگونه آن را بفهمیم؟
    آیا ممکن است که چیزی باشد و علتی نداشته باشد؟ ما جهان را واقعیت می دانیم، اما واقعیت به چه معناست؟آيا انسان مجبور است يا مختار؟ از کجا معلوم که همه درخواب نیستیم؟ خدا چیست؟" و دهها سئوال نظیر این سئوالات.
  •  

چنانچه در این سئوالات می بینیم، پرسش ها و مسائل فلسفی از سنخ امور خاصی هستند و در هیچ علمی به این چنین موضوعات، پرداخته نمی شود. مثلا هیچ علمی نمی تواند به این سئوال که واقعیت یا حقیقت چیست؟ و یا این که عدالت چیست؟ پاسخ گوید. این امر به دلیل ویژگی خاص این مسائل است.


یک ویژگی عمده موضوعات فلسفی، ابدی و همیشگی بودنشان است. همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهند داشت و در هر دوره ای، بر حسب شرایط آن عصر و پیشرفت علوم مختلف، پاسخ های جدیدی به این مسائل ارائه می گردد.




فلسفه مطالعه واقعیت است، اما نه آن جنبه ای از واقعیت که علوم گوناگون بدان پرداخته اند. به عنوان نمونه، علم فیزیک درباره اجسام مادی از آن جنبه که حرکت و سکون دارند و علم زیست شناسی درباره موجودات از آن حیث که حیات دارند، به پژوهش و بررسی می پردازد. ولی در فلسفه کلی ترین امری که بتوان با آن سر و کار داشت، یعنی وجود موضوع تفکر قرار می گیرد؛ به عبارت دیگر، در فلسفه، اصل وجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح می گردد.
به همین دلیل ارسطو در تعریف فلسفه می گوید: فلسفه علم به احوال موجودات است ، از آن حیث که وجود دارند.

یکی از معانی فلسفه، اطلاق آن به استعداد های عقلی و فکریی است که انسان را قادر می سازد تا اشیا، حوادث و امور مختلف را از دیدگاهی بالا و گسترده مورد مطالعه قرار دهد و به این ترتیب، حوادث روزگار را با اعتماد و اطمینان و آرامش بپذیرد.
فلسفه در این معنا مترادف حکمت است.

فلسفه در پی دستیابی به بنیادی ترین حقایق عالم است. چنان‌که ابن سینا آن را این گونه تعریف می کند:

فلسفه، آگاهی بر حقایق تمام اشیا است به قدری که برای انسان ممکن است. 

فلسفه همواره از روزهای آغازین حیات خود، علمی مقدس و فرا بشری تلقی می‌شد و آن را علمی الهی می دانستند. این طرز نظر، حتی در میان فلاسفه مسیحی و اسلامی رواج داشت؛ چنانکه جرجانی می گوید:

فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی.

فلسفه در آغاز

همان طور که گفته شد، اساسا فلسفه از اولین روز پیدایش، به معنی عشق به دانایی و خرد و فرزانگی بوده و به علمی اطلاق می شد که در جستجوی دستیابی به حقایق جهان و عمل کردن به آنچه بهتر است،(یعنی زندگانی درست) بود.

اولین کسی که این کلمه را به کار برد، فیثاغورث بود. وقتی از او سئوال کردند که: آیا تو فرد دانایی هستی؟ جواب داد:

نه، اما دوستدار دانایی(فیلوسوفر) هستم.بنابراین فلسفه از اولین روز پیدایش به معنی عشق ورزیدن به دانایی، تفکر و فرزانگی بوده است. 

فلسفه در آغاز حیات خود شامل تمام علوم بود و این ویژگی را قرن ها حفظ کرد؛ چنانکه یک فیلسوف را جامع همه دانش ها می دانستند. اما به تدریج دانش‌ها و علوم مختلف از آن جدا گشتند.

در قدیم، این فلسفه که جامع تمام دانش‌ها بود، بر دو قسم بود:

 

فلسفه نظری

فلسفه نظری به علم الهیات، ریاضیات و طیبعیات تقسیم می گشت که به ترتیب، علم اعلی(بالاتر)، علم اوسط(وسط) و علم اسفل(پایین تر) نامیده می شد.

فلسفه‌ي عملي

فلسفه عملی خود از سه قسمت تشکیل می شد:

اول:اخلاق كه در رابطه با تدبیر امور شخصی انسان بود. 
دوم: تدبير منزل در رابطه با تدبیر امور خانواده بود 
سوم: سیاست مدن یا همان حکومت داری به تدبیر امور مملکت ربط داشت.